ساعت شش صبح به روال همیشه بیدار میشوی و تپ تپ تپ با دستهای کوچکت میزنی روی شکمم. این اواخر یاد گرفته ای خیلی منقطع ما-ما هم میگویی و من وسط خوابِ هفت پادشاه دلم غنج میرود و پشت به ورِ منطقی دلم که میگوید عادت به بازی توی تخت نکند! بغلت میکنم میکشمت روی دلم و میبوسمت و تو راضی از موفقیت در بیدار کردن من ، مثل همیشه ی زیبایت می خندی.
آخ که داری میکشی ام شازده کوچولو. این همه دلبری ؟ آن همه برای منی که بین گیر و دار زندگی داشت دلم یادم میرفت؟ خدا را شکر آمدی تا در روز چند ثانیه هم که شده دستم را بگیری و بکشی ام بیرون از این روزمره ی کسل.
کنارم آرام خوابیده ای و چه حظی میبرم که آغوش من دلخواهت هست و حضورم را به هر کسی حتی بابای عزیزتر از جانش هم ترجیح میدهی این را نشنوند که باز حسودی اش گل نکند.
میبوسمت پیامبر عشق من. میبوسمت . همینطور آرام که کنارم خوابیده ای .
منبع
درباره این سایت